|
پنج شنبه 12 فروردين 1395برچسب:, :: 16:10 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
جونم برات بگه که یه پسر خیلی خوش تیپ و خوش هیکلی بود به اسم محسن...من بهش می گفتم محسن گاگول...این آقاهه عاشق یه دختر بود به اسم آتریسا...بهش میگفتیم آتی...آتی دختر عموش بود...آتی دختر عموی من و پسر عموم هم گاگول خان بود...وقتی گاگول قصه ما رفت سربازی بعد تموم شدن درسش و برگشت رفت تو مغازه عمو شروع به کار کرد...
آتی مشتاقانه منتظر بود اون ازش خواستگاری کنه اما اون جناب ماست فک کرد حالاحالاها وقت داره و آتی تا ابد پاش می مونه...
معلومه این طور نبود...نبود...نبود...و چقدر تلخ بود وقتی چند ماه بعد محسن شنید واسه آتی یه خواستگار توپ اومده و رو هوا زدتش...محسن موند و یه حلقه...
حلقه ای که واسه نامزدیش با آتی با پس اندازش خریده بود و روز نامزدی تو جیبش موند...قبل نامزدی آتی زنگ زد به محسن و گفت بیاد پارک سر کوچشون...وقتی برگشت هیچکی نفهمید چی گفتن ما هم از زن عمو فهمیدیم که قرار گذاشتن و حرف زدن...حرفایی که هنوز نفهمیده بودم...محسن حلقه رو تو باغچه حیاط دفن کرد...خنگول می رفت می فروختش حالا این قرتی بازیا چی بود؟اصن پولشو میداد من گدا که انقد سگ دو نزنم تو خیابونا واسه یه لقمه پول که برم کلاه والتونو بخرم...خلاصه..ولی تنها شاهداش منو سیمین دختر عمم و آتی که تو اتاق عقد بودیم و از پنجره دیدیم بود...
اما...ماجرا چندین سال بعد حدود 5 سال بعد شروع شد...
واسه ی آیدا کوچولو بسته آموزشی گرفتن و قبل مدرسه یاد داشت بخونه...همه خونه عموی بزرگمون ینی بابای محسن جمع بودیم اما شوهر آتی نبود...وصد هزار شکر که نبود...
اما واقعه زمانی بود که آیدا کوشولوی ما دختر دختر عموم با لحن کودکانه و شیرینش و اون دستای شکلاتیش که دفتر خاطرات محسن رو کثیف کرده بود خوند...
چی رو؟؟؟ ماجرای حال و روز محسن بعد عروسی آتی...بعضی کلمه هارو نمی تونست بخونه...
می گفت چقددر وضع روحیش بد بوده...آتی عشقش بوده و هست...همه ساکت بودن...
یادم نمیره...صدای گریه آتی بلند شد دست آیدا رو گرفت و رفت سمت در اما برگشت...
تو صورت محسن نگاه کرد و گفت: فکر کردی من از این ازدواج خوشحالم؟؟زجر نکشیدم؟؟اون روز که اومدم تو پارک و از حمید و اخلاقش تعریف کردم چه منظوری داشتم بنظرت؟به لج تو گفتم...ولی تو چی گفتی؟خوش بخت بشی دختر عمو...همین؟؟؟
ریحانه راس میگه...تو گاگول ترین کسی بودی که دیدم...
دیگه ادامه نداد و رفت...
وقتی به محسن نگاه کردم دیدم که چقدر پیر شد...ظاهرش نه...روحش...شکست...خودش و غرورشو یه چیز درونش...
قلبش...
خلاصه داستان این بود اما بگم از حال و روز محسن بعد اتفاق...
محسن بعد این اتفاق قید همه چیو زد و رفت آلمان پیش داییش(خانواده مامانش پولشون از پارو میره بالا لا مروتا ولی ما چی ؟ آآآآآآآسسس و پااااس)...شواهد نشون می داد دیگه بر نمی گرده...می شد حدس زد...
اما برگشت...وقتی با فامیل رفتیم فرودگاه بدرقه دیدیمش اما تنها نبود...
یه دختر با موهای بلوند وچشمای آبی درشت و لهجه غلیظ آلمانی هم باهاش بود به نام ماری...وقتی نزدیکم شد باهاش خوب برخورد کردم اما آتی که دیدش...شکست...خوش و غرورش...و یه چیز درونش به اسم قلب...از حمید طلاق گرفته بود و امید داشت بتونن دوباره شروع کنن...
...... بعد این همه وقت......
هنوزم بهش میگم گاگول...وقتی ماری میپرسه یعنی چی؟ میگم عزیزم به کسی گفته می شه که بهترین انتخابا رو تو زندگیش کرده... و اونم با تحسین به خودشو محسن نگاه می کنه و من پوزخند می زنم...
و اون میگه مرسی ریحانه جون! تو هم گاگولی عزیزم...
فارسی اش بهتر شده...از اون لهجه غلیظ خبری نیست...فقط نون بربریو میگه بگ بگی...
بعضی موقع ها بهمون میگه ریحانه جونم یه گاگول به تمام معنی است که مطمئنم با انتخاب بهترین رشته بهترین دکتر هم میشه... و همه می خندیم...
و بگم از آتریسا...که بعد طلاق از حمید و بخشیدن مهریه اش و گرفتن حضانت آیدا رفته و شمال زندگی می کنه ...امید داشت بعد طلاقش...یه کورسوی نور...که با محسن...دوباره...اما بازم گاگول بودن محسن...!
اگه جواب ایمیلامو می دادو می فهمید آتی طلاق گرفته شاید اوضاع فرق می کرد...نگفتم اینارو ناراحت شی!گفتم بدونی که یه دفتر خاطرات چه کارا که نمی کنه کصافط...قشنگ زندگی اینارو قهوه ای کرد...
آره دیگه فهمیدم از کجا شروع شد..از این جا...از همین جا که وبلاگ رو ساختم تاخاطراتمو این جا بنویسم که یه وخ اگه یه بچه فضول دستش برسه به دفتر خاطراتم لاقل شرفم نیفته زیر جفت لنگام...وبلاگو اون موقع حذف می کنم و خلاص...
اگه حوصلم کشید در مورد الان محسن و آتریسا میگم ...
ولی بدونین ماری دوقلو حاملست و هر وخ عشقمون کشید تابستون می ریم ویلای آتی اینا و عین سیریش کنه میشیم اون جا...حواستونم باشه از این اطلاعات سوء استفاده نکنین منم مث اینا شم! نرینین رو زندگیم صلوااااات
فدات/ستاره بچینی/های های گریه کنی/تجربه بگیری /بوس بوس
.
نظرات شما عزیزان: Tohilover99
![]() ساعت16:34---12 فروردين 1395
09367542136
پاسخ: الدنگ دخی ناز و خوشمل
![]() ساعت16:33---12 فروردين 1395
![]() ![]() پاسخ: سیکتیرباوووو ![]()
![]() |